..مدیریت تحول،کارشناسی ارشد
به جمع ما خوش آمدید
در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»
و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.
شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟
نظرات شما عزیزان: مجید
![]() ساعت22:18---16 بهمن 1391
داستان کوتاه وقشنگیه ومیشه از ابعادمتفاوتی به ان نگاه کردازجمله اینکه برای ایجاد تغییر نیاز به ادغام وحل شدن و در گیر شدن در مشکل هست ونمیتوان از بیرون مشکلات را کنترل نمود بهرصورت ممنون از زحماتتان
چهار شنبه 4 بهمن 1391برچسب:حکایت مدیریتی +تحول قشم, :: 15:40 :: نويسنده :
موضوعات آخرین مطالب
|
||||||||||||||||||||||||||
![]() |